تبليغاتX
زندگی در پاورقی

زندگی در پاورقی

 

 

چه زیبا شدم ...

 

از کلاس بر می گردم ٬وارد آشپزخونه میشم و می بینم که یک عدد اسفند دود کن روی گازه با یه سری اسفند که این ور و اون ور ریخته شده !! منظره ای که من گهگاهی بعد از برگشتن به خونه باهاش مواجه می شم !مثلا چند روز پیش اسفند دود کن رو توی حیاط پیدا کرده بودم !

بعد از دیدن منظره اسفند و اسفند دود کن به این نتیجه می رسم که شوهر خان امروز حتما سرشار از اعتماد به نفس و خوشی بود .یا کار رو بارش خوب بوده ٬ یا این همه برنج نخوردن ها اثر کرده شلوار های قدیمیش اندازه اش می شن ٬ یا رفته جلوی آینه و وقتی که چهره خودش رو اون تو دیده ٬ لبخندی زده و گفته وه ! امروز چه زیبا شدم !

بعدش ٬من هم مثل یه همسر گل ٬ اسفند دون روخالی می کنم و اسفند های این ور و اون ریخته شده رو جمع می کنم . بعدهم یه سری لباس های شوهر خان رو ازتوی پذیرایی جمع میکنم .

...شوهر خان با سگر مه های تو هم می اد خونه ٬ بهش می گم چیه سگر مه هات تو همه ٬ امروز خوب نبود ؟ می گه نه . می گم مگه اسفند دود نکرده بودی ؟ می گه چرا ! می گم حالا چی شده که برای خودت اسفند دود کرده بودی ؟ می گه اخه دیروز خیلی خوب بود ! آخه ...

 

به نظرات شما و بقیه در مورد اسفند احترام می میذارم ٬ ولی خودم به اسفند دود کردن اعتقادی ندارم ٬ خوشم هم نمی اد کسی توی خونه من اسفند دود کنه ! البته چشم نظر رو کتمان نمی کنم ولی اسفند رو راه رهایی از چشم نظر نمی دونم.

 


پنجشنبه 14 آبان1388 |
 

عجب

 

الان گفتم اگه امروز بیام بلاگفا ٬ با یه بلاگفای مرخصی رفته رو به رو میشم ..همون بلاگفایی که در مواقع اضطرار می رفت توی استند بای ...

امروز نمی دونم آفتاب از کدوم ور در اومده که بلاگفا داره مثل روز های قبل کار می کنه !  

البته از اونجایی که بالاخره یکی باید بره توی استند بای ..گوگل ریدر این بلا سرش اومده ٬ هنوز توی یاهو نرفتم که ببینم چه خبره !

توی منطقه ما از پارازیت خبری نیست ..ولی خیلی ها توی مرکز شهر با پارازیت درگیرن...

 

خب امروز هم داره می گذره ...حالا دیگه چه روز هایی مونده ؟ فکر کنم اولیش حدود یه ماه دیگس ...بقیه اش رو هم توی  زمستان در بهار!!

 

دیگه چه سورپرایز هایی در انتظار مونه رو خدا می دونه ...

 

مواخره: چند کوچه اون طرف تر از صبحه که عروسی دارن و ارکستر هنوز داره می زنه ! حال اونها رو بذارین کنار اونهایی که توی استرس و بی خبری دست و پا می زدن و شاید هم هنوز می زنن.

 

 


چهارشنبه 13 آبان1388 |
 

می ام و با قر می ام

 

امروز با خودم قرار گذاشته بودم که زبان بخونم ٬ از صبح تا ظهر که هیچ شد و رفت . گفتم دیگه بعد از ظهر جبرانش نکنم  هیچ ...تمامش می مونه برای دوشنبه . ولی الان  به جای درس خوندن نزدیک دوساعته نشستم پای کامپیوتر و جهت مصرف روزانه ! دارم آهنگ های دمبل دیمبویی دانلود می کنم !چیه ؟ الان می خواین بگین که ووای چی بی کلاس ! یا به جای این آهنگهای خز بشین ایکس و  ایگرگ گوش کن یه ذره باکلاس بشی باید بگم مرسی از نظراتتون ولی نوچ ! بشینم آهنگ اروم غمگین گوش کنم که توی دپزدگیم غرق بشم ! مگه اینکه اهنگ آرومه  قشنگ باشه ٬ ولی در حالت عادی آهنگ های شاد رو ترجیح می دم .

از مرحله پرت نشم ٬ هیچی داشتم آهنگ دانلود می کردم ٬ اون هم چه اهنگ هایی ! مثلا باحال بازی در اوردم و یه گلچین عروسی دانلود کردم که توی ماشین اونو بذارم و بقرم * ٬ بعد از اینکه دانلودم تموم شد ٬ اومدم که نتیجه زحماتم رو بشنوم ٬ دگمه پلی رو زدم ....

زدن دگه پلی همانا ...آهنگ نامزدمو بدین برم سرژیک و بابا کرم از کامپیوتر ریختن بیرون و خستگی به تن ماندن من همانا !!!آخه او ابله خواننده عروسی ٬ عروسی نمی ره که ببینه این روز ها توی عروسی ها چی میزنن که آهنگ سرژیک به خورد ادم می ده !

چند تا تراک هم دانلود کردم که خیلی حال نکردم ...فعلا هم دارم یه گلچین دیگه دانلود می کنم ..خدا کنه این یکی خستگی رو از تن من در بیاره ...

 

- نمی دونم چرا جدیدا خیلی حس نوشتن ندارم ...موضوع می اد سراغم ولی حسش نمی اد ! الان هم نمی دونم چه جوری یه دفعه پست واجب شدم .

تا بعد .

بعدا اضافه شد : الان دارم گلچینیه رو گوش می کنم ٬ صد رحمت به اون البوم عروسی!


یکشنبه 10 آبان1388 |
 

آخه این انصافه

 

وقتی ما غمگینیم ٬ تی وی شاده . ولی وقتی که تی وی غمگینه ٬ ما هم باید غمگین باشیم !!!

 

 

این نی نی هم شاکیه ...

 

پاورقی : فعلا این اشانتیون رو داشته باشید


شنبه 9 آبان1388 |
 

سمعی بصری

 

همسر جان بعد از اصرار های پی در پی من  داره انگلیسی یاد می گیره ..

یه روز با یه سری دی وی دی اومد خونه  و وقتی قیافه شبیه به علامت سوال منو دید ٬ گفت استاد زبانش در راستای تقویت زبان بهش اینها رو  داده که   ببینه ٬ دی وی دی ها رو داخل پلیر گذاشت . دیدم که به به  استاد باذوقش ٬ جهت آموزش فصل اول سریال ۲۴ رو بهش داده !

 

دستش درد نکنه ٬به نام همسر به کام من !

 

دارم به این نتیجه رسیدم ٬اگه شوشو همزمان با انگلیسی کره ای هم یاد بگیره بد نیست

 


سه شنبه 5 آبان1388 |
 

زیر و رو

سرنگ به دست از داروخونه بیرون می ام و دوون دوون به سمت مطب دکتر می رم که خدای نکرده دیر رسیدن من به مطب ٬ وقفه ای توی شیمی درمانی نندازه .وقتی به در ساختمون رسیدم ٬ دیدم دوتا دختر ژیگول و ناز از آژانس پیاده شدن و با عجله داخل همون ساختمون رفتن ٬ ساختمونی که ادم هایی که اونجا می رن طبیعتا خوشحال نیستن یا اگه ناراحت هم نباشن ٬ ژیگول نمی کنن برن دکتر که در باره درمان خودشون یا اطرافیانشون صحبت کنن .تا جایی هم که

اومدم فکر کنم که اینها اینجا چه کاری می تونن داشته باشن چه چشمم به تابلوی آرایشگاه می افته !! وقتی وارد ساختمان شدم در آرایشگاه رو دیدم که ظاهرا از طبقه همکف پله می خورد و خود آرایشگاه توی زیر زمین بود !!

فهمیدم این ساختمون هم مثل خیلی از ساختمون ها  دو رو داره٬ روی شادی و روی غم  :روی شادی برای اونهایی که می رن زیر زمین و خوش  و خندان و ترگل و ورگل بر می گردن و اروی غم برای اون که دسته ای می رن طبقه دو و  پر از ابهام بر می گردن.

 

میان زیر زمین تا مطب دکتر ....تفاوت از زیر زمین تا کهکشان است... 

 

* همین دو واحد اصل کاری بودن

** همیشه به آرایشگاه

 


یکشنبه 3 آبان1388 |
 

از دیروز

 

از دیروز بعد از خواندن  این  و آن ٬ این موضوع ذهن من رو حسابی درگیر کرده :

آیا وبلاگستان یه دنیای واقعی با اشخاص واقعیست ؟

 یه دنیای مجازی با اشخاص واقعیست؟

یا یه دنیای مجازی با اشخاص مجازی؟

 

آیا اینجا مکانی برای دل بستن به هم و اعتماد است یا مکانی برای نظر و گذر ؟

 

مخلص کلام : حقیقت چیست؟

 

 

* البته بلا نسبت دوستان و آشنایان عزیزم

 

 

 


پنجشنبه 30 مهر1388 |
 

تا بناگوش...

ماری خانم

این فکر نکنم خوب باشه ٬  که در کنار شوهر جان داری سریال می بینی ٬تا این پسره می اد نیشت با بناگوش باز میشه ! 

 

الان هم نیشم باز شد ...

 

خودش از عکسش بهتره ...


سه شنبه 28 مهر1388 |
 

کریستال رنگی

داشتم توی دلم غرغر می کردم ...کاری که اکثر اوقات می کنم ...دیگه چقدر شاد و شنگول باشم که همه چی به نظرم زیبا و به به بیاد !

 اوایل بلند بلند غرغر می کردم که دیدم عواقبی به جز ناراحت کردن دیگران نداره اون هم چه غرغر های مهمی! مثلا اون اوایل که تازه شوهره رزیدنت* بود می گفتم کاشکی یه پول بیخودی داشتیم بعد باهاش از اون کریستال های رنگی می خریدیم (درایت رو هستین )!!

بعد هم دانشجویی شوهره به میمنت  تموم شد و تونستیم به خواسته های خیلی بیشتری از کریستال رنگی برسیم ( فکر نکنین فقط خانوم ها عشق خریدن ها ..ماشالله شوهر من یه پا ظرف بازه ) ٬ولی خواسته های ما هم بزرگ و بزرگ تر شدن و طبیعتا مهم و مهم تر ٬ جاه طلبی هم قاطیش شد ٬ یک دفعه چشمامونو باز کردیم و دیدیم که یه دایره ای از خواسته هامون کشیدیم و خودمون نشستیم وسط دایره ٬ هی دور خودمون می چرخیم که به کدومش برسیم ...

دیشب هم مشابه بقیه اوقات٬ داشتم توی دلم غرغر می کردم که چی میشد این رو داشتیم ٬ چی می شه فلانی این کار رو بکنه ٬ چی می شه فلانی رو از راس کار بردارن که کار ما راه بیفته و ...٬ یک دفعه نمی دونم چی شد که یاد بیماران افتادم ٬ افرادی عین من و امثال من که مسلما هزار و یک ارزوی دنیوی داشتن و در حین فکر کردن به ارزوها شون و شایدغرق شدن در اونها و کمی تا قسمتی غرغر کردن ٬ می افتن توی دام بیماری واون موقع است که به خود می آن و قدر همون داشته هاشون رو بیشتر می دونن و برای نداشته هاشون خدا رو شکر می کنن...

بعد به خودم نهیب زدم ٬ ماری ٬ زبونتو گاز بگیر ٬ چقدر آخه غر ٬ چقدر ناله ٬ چقدر توقع ٬ این قدر خودتو توی زندگی و آه و حرص غرق نکن که هیچ کس فردای کار خودشو نمی دونه زندگی همون افراد رو ببین و عبرت بگیر   !! به همین که داری راضی باش و امیدوار به آینده ای بهتر ٬ دیگه به چند و چون و کیفیت و کمیتش فکر نکن .

 

بعد به خودم گفتم عزیزجان(در این منظورم خودمه )٬ فکر کردی همه ادم ها در یک جایگاه هستن ٬ یادت باشه فقط درصد خیلی خیلی از مردم هستن٬ که یه ملت از صبح علی الطلوع تا سپیده دم صبح فرداش لعن و نفرین نثارشون میکنن . همون گروه مشهور که آز و طمع و خباثت ازشون می ریزه ٬فقط ضررشون به خلق الله می رسه ٬همون گروه خطری اسمشو نبر .  ظاهرا این گروه یه سپر نامریی دارن که تمام اشعه های منفی رو که داره می اد سمتون رو بر می گردونه سمت همون ساطع کننده بدبخت اشعه !! تو فکر خودت باش . به همون که داری قانع باش و شاکر. سعی کن که آزارت به یه مورچه هم نرسه چون فقط همان یه گروهن که ظاهرا ازارشون به هر کی می رسه دعا می شه به جونشون !

 

 

*رزیدنت به دانشجویان رشته های تخصصی پزشکی می گویند


یکشنبه 26 مهر1388 |
 

چشم و چراغ

 

این نمونه رو همه تون حتما یک بار باهاش برخورد داشتین ٬ شاید هم خودتون سوژه مورد نظر بودین :

یه بچه ای رو در نظر بگیرین که درس خوونه و نمرات خوبی می گیره و چشم چراغ مامان و بابا و معلم و مدیر مدرسه اس ٬ یا بیشتر از این که در س خوون باشه خر خوونه و نمراتش عالیه عالیه ٬ خانواده براش یه عالمه نقشه و رویا دارن ٬ اونو توی بهترین رشته ها و بهترین دانشگاه ها تصور می کنن ٬ نقشه مهمونی قبولیش رو می کشن ٬ یه لیست از مهمون ها تهیه می کنن٬ سر مهمون ها حتی دعوا هم می کنن !! خیاله دیگه قرار نیست حد و مرز داشته باشه !

توی مدرسه دبیر و مدیر و هم کلاسی هاش یه جور دیگه روش حساب می کنن ٬ میشه امید مدرسه ٬ کنکور نداده یا دکتر صداش می کنن یا مهندس در مورد روش درس خووندش شایعه پراکنی ها که نمی کنن و حتی درباره تغذیه اش و...

کنکور برگزار می شه چشم و چراغ همه کنکورش رو خراب می کنه که دلیلش از حال به هم خوردگی تا سختی و غیره و ذالک می تونه تغییر کنه ٬ یه سری می گن توی تست زنی کند بوده ٬ یه سری می گن خنگ بوده نمی تونسته تست بزنه و ... رتبه اش می اد و شایعات مورد نظر در مورد کند بودن و ...تائید می شه ٬ چشم و چراغ خان که نمی خواد امید خودش و بقیه رو ناامید کنه تصمیم می گیره که یک سال دیگه هم برای کنکور بخونه ٬ یه انتخاب رشته فضایی می کنه و قبول نمی شه .

سال دیگه هم می اد و همین آش هست و همین کاسه و به همه حتی خودش هم ثابت می شه که کنکور دیگه امتحان زیست و تاریخ نیست که یه کیلو می نوشت و چند کیلو نمره می اورد ٬ خانواده ازش دلسرد می شن و بهش می گن که دیگه هر چی شد بره ٬ خودش هم که از درس خوندن خسته شده عطای رشته عالی رو به لقایش می بخشه و یه انتخاب رشته معقول می کنه و یه رشته مرتبط به رتبه اش قبول می شه . مثلا حسابداری ٬کشاورزی یا مدیریت *.

بقیه وقتی رشته قبولی چشم و چراغ رو بشنون چی می گن یا خودتون رو بذارین جای بقیه ٬ شما وقتی چنین چیزی رو بشنوین چی می گین ؟

این رشته ها هر کدومشون رشته های خوبی هستن و ممکنه خیلی ها برای قبولی توی این رشته ها نقشه بکشن ٬ ولی این حقیقت رو قبول کنین که برای امید مثلا به پزشکی چنین انتظاری نمیره  ٬چرا ؟؟چون همه ازش توقع همون پزشکی رو داشتن ٬ به عبارتی خودش با کار کردش و خانوادش هم با تعریفات و ارزوهاشون این توقع رو توی همه زیاد کردن....

 

چند روز پیش یکی از دوستان شوهر جان که داستان خواستگاری ها و سطح سلیقه خودش و خانواده اش در کوی و برزن جاری بود و شده بود همه می خواستن ببینن که همای بخت این شازده سر کدوم دختر خوشبختی می شینه ٬ ازدواج کرد . اون هم با یک دختر خوب و با شخصیت ٬ ولی اون دختر در کمال تعجب هیچ کدوم از مشخصات همسر ایده الش رو نداشت وقتی میگم هیچ کدوم باور کنید منظورم  واقعا هیچ کدومه  !انگار نه انگار اون بود که هیچ دختری رو قبول نداشت  . اولش ما فکر کردیم نکنه ما داریم همه چیز رو عوضی می بینیم ٬ ولی هیچ اشتباهی در کار نبود و در آخر کعبه آمال و کاخ ارزوهای این شازده در همین دختر خلاصه شد. و اطرافیانش موندن با هزاران سوال . ایشالله که خوشبخت بشن ...

 

* هدف از مثال زدن این رشته ها فقط نام بردن از رشته هایی غیر از پزشکی بود که فکر می کنم قبولی این رشته ها ٬رتبه خوبی  می خواد  ٬ اگه پزشکی رو مثال زدم به خاطر رتبه بالایی که می خواد در صورتیکه هیچ گونه قضاوتی روی کیفیت  هیچ رشته ای ندارم. این ها رو گفتم که کامنت نذارین فلان رشته بده این رشته خوبه ٬ یا چرا این رو گفتی . در ضمن اگه توی کامنتی توهینی به رشته خاصی باشه ٬ پاکش می کنم. 


شنبه 25 مهر1388 |
 
ماری

اینجا از خودم،زنانگی هام و زندگی ام می نویسم .

 

پيوندهاي روزانه

آی طنز

روز نامه تفاهم

سینمای ما

صید قزل آلا در اینترنت

بازارکار

سلامت نیوز

آکادمی آرایشگران

دانلود انواع کتاب

آشپزخونه

لیست وبلاگ های به روز شده

 

مطالب اخير

چه زیبا شدم ...

عجب

می ام و با قر می ام

آخه این انصافه

سمعی بصری

زیر و رو

از دیروز

تا بناگوش...

کریستال رنگی

چشم و چراغ

 

آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

 
 
 

امکانات جانبی

RSS 2.0